وجود بی کران آرزو،
دریای بی انتهای مهربانی ،
تلاطم صداقت،
نجوای پاکی ،
استاد زبان (( ... رحمانی ))
می کنم!
امیدوارم سبب تسلای خاطرتان گردد .
...
قسمتی از شعر ((بر سنگ فرش)) از ؛ احمد شاملو ،
خورشید زنده است !
در این شبِ سیا
آهنگِ پُر صلابت ِ تپش ِ قلب ِ خورشید را
من
روشن تر
پُر خشم تر
پُر ضربه تر شنیده ام از پیش ...
از پُشت ِ شیشه ها به خیابان نظر کنید!
از پُشت ِ شیشه ها
به خیابان نظر کنید!
از پُشت ِ شیشه ها به خیابان
نظر کنید !
از پُشت ِ شیشه ها ...
نکته : شاملو شاعر ِ درباری نبود.
بخش دوم
بی
تو
به
سر
نمی شود!
جان ز تو نوش می کند ، دل زتو جوش می کند، عقل خروش می کند. بی تو به سر نمی شود.
شعری از حمید نقوی
پریشان کن سر زلف سیاهت،شانه اش با من
سیه زنجیر گیسو باز کن دیوانه اش با من
مگو شمع رُخ ِ مه پیکران پروانه ها دارد
تو شمع روی خود بنما بتا،پروانه اش با من
که می گوید که می نتوان زدن بی جام و پیمانه
شراب از لعل می گونت بده،پیمانه اش با من
مگر نشنیده ای گنجینه در ویرانه جا دارد
عیان کن گنج حُسنت ای پری،ویرانه اش با من
ز شور عشق لیلا در جهان مجنون شد افسانه
تو مجنونم بکن از عشق خود،افسانه اش با من
بگفتم صید کردی مرغ دل،نیکو نگهدارش
سر زلفش نشانم داد و گفتا لانه اش با من
شبی می گفت دل جانانه ای باید مرا،گفتم:
به زنجیر جنون گردن بنه،جانانه اش با من
ز ترک می اگر رنجید از من پیر میخانه
نمودم توبه زین پس رونق میخانه اش با من
پی صید دل آن بلبل دستان سرا ((حامد))
به گلزار غزل دامی بگستر،دانه اش با من
چقدر
زود
تمام
می شوم.
.....
زودتر
از
دیروز
و
دیرتر
از
فردا
به همین
سادگی
....
غزلی از مولوی ( شمس تبریزی )
ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما
ای درشکسته جام ما ای بر دریده دام ما
ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما تا مِی شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما
پا وا مکش از کار ما بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پای دل جان میدهم چه جای دل
وز آتش سودای دل ای وای ِدل ای وای ِما
...
غزل شماره 241
...
کارم ز دورِ چرخ به سامان نمی رسد
خون شد دلم ز دود و به درمان نمی رسد
چون خاکِ راه پست شدم همچو باد و باز
تا آبرو نمی رَوَدَم نان نمی رسد
پِی پاره ای نمی کنم از هیچ استخوان
تا صد هزار زخم به دندان نمی رسد
از دستبرد جور زمان،اهل فضل را
این غصه بس،که دست سوی جان نمی رسد
سیرم ز جان خود،به دل راستان ولی
بیچاره را چه چاره که فرمان نمی رسد
در آرزوت گشته دلم زار و ناتوان
آوخ که آرزوی من آسان نمی رسد
تا صد هزار خار نمی روید از زمین
از گلبنی گلی به گلستان نمی رسد
یعقوب را دو دیده ز حسرت سفید شد
و آوازه ای ز مصر به کنعان نمی رسد
از حشمت اهل جهل به کیوان رسیده اند
جز آهِ اهل فضل به کیوان نمی رسد
صوفی!بشُوی زنگ دل خود به آب مِی
زین شست و شوی،خرقه غفران نمی رسد
حافظ صبور باش که در راه عاشقی
هر کس که جان نداد به جانان نمی رسد
...
بخش اول :
نیازی به توضیح اضافی نیست...
خودتون بخونید متوجه می شوید که قضیه چیه...
حافظ
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دلِ ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دلِ ما را
به خال هندویش بخشم سر و جان و تن خود را
اگر من چیز می بخشم ز مال خویش می بخشم
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دلِ ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد به سان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
بخش دوم:
دمی با حضرت مولانا عارف شوریده حال غرق در دریای عشق الهی سر کنیم!
طواف کعبه دل کن دلی اگر داری
دل است کعبه معنی تو گل چه پنداری
طواف کعبه صورت حقت بدان فرمود
که تا بواسطه آن دلی بدست آری
هزار بار پیاده طواف کعبه کنی
قبول حق نشود گر دلی بیازاری
![]()
بخش سوم:
رعایت ارزش های اخلاقی توسط انسان نشانه شخصیت اوست.
اما متاسفانه در کشور ایران (ادعا می کنیم که کاملترین دستورات زندگی را داریم) قانون کپی رایت رعایت نمی شود.....
![]()
بخش چهارم :
متن زیر از کتاب شیوه نامه نقد ادبی اثر دکتر مریم مشرف –نقل به مضمون از مارش : ص 70 - انتخاب شده است.
نیکلاش مارش درباره اهمیت امور فراگیر در صور خیال می گوید :
(( در دنیای امروز چرخه طبیعت اهمیت فوق العاده ای را که برای انسان های قدیم داشت از دست داده است.
بشر دیروز برای تامین نیازمندیهای خود به گردش فصول و چرخه حیات طبیعت وابستگی زیادی داشت.پیشرفت های تکلولوژیک از این وابستگی ها کم کرده است.زیرا امروز دستیابی به محصولات کشاورزی در فصل های مختلف امکان پذیر است،سرما و گرما تاثیری را که دیروز در زندگی انسان داشت از دست داده است.
زیرا راههای مختلفی برای مهار اثرات عوامل طبیعی در اختیار جوامع بشری قرار گرفته است.از طرف دیگر دین مداری انسان در دوره تجدد ضربه خورده است و این موضوع تبعاتی برای جوامع انسانی به همراه داشته است، که از میان آنها می توان به کمرنگ شدن تعهدات اخلاقی و افزایش بی ایمانی در جامعه اشاره کرد.
از اینها گذشته، نظام سلسله مراتبی جوامع قدیم که هرکس مکان معینی در حد فاصل شاه و گدا داشت در هم ریخته و تحرک اجتماعی طوری است که افراد امکان می یابند طبقه اجتماعی خود را تغییر دهند.
ما که در جهان امروز زندگی می کنیم در آثار ادبی غالبا با متن هایی سر و کار داریم که متعلق به نظم قدیم جهانند و چنان جهانی را در خود منعکس می کنند....))
